آن روزها که بود ، خيلی به او احساس نزديکی می کردم ، فکر می کردم هر دو شبيه هم هستيم ، يک جور فکر می کنيم ، دنبال يک چيز می گرديم ... با هم از يک چيز مطمئن بوديم و آن اين که : هر دو شک داريم ... و شک ، هنگامی که پنجه در پنجه فکر انسان می اندازد ، تا زمانی که او را از پای در نياورد کوتاه نمی آيد ، و تازه بعد از آن سراغ قلب آدم وبعد سراغ دستهای او می رود ، او را به بازی می گيرد و از اين سو به آن سو می کشاند ش . از اين سو به آن سو ...

آن روزها که بود ، خيلی به او احساس نزديکی می کردم ،آنقدر که حتی سعی نکردم بيشتر به او نزديک شوم ، حتی سعی نکردم ببينمش بشنومش ، صدايش کنم . آخر فکر می کردم وقتی هر دو با همفکرمی کنيم نيازی به ديدن نيست ، نيازی به شنيدن نيست : فکر کردن انسانها را چنان به هم پيوند می دهد که حتی نيازی به ديدن و شنيدن نيست . فکر کردن : پلی بين دو نفر برای رسيدن به يقين بعد از شک ...

آن روزها که بود ، گمان می کردم ، با هم يکی هستيم ، می توانيم با هم راهی باز کنيم ، يک دست صدا ندارد ، وقتی دو برابر شوم ، با دو پنجه در پنجه حريف می آويزم
اميد بيشتر می شود ...

اين روزها که نیست ، گاهی با خودم می گويم ای کاش ، صدايش کرده بودم