پیروزمندان، فاتحان لحظه‌هایند
و شکوه زندگی را در کام فرصت‌ها می‌جویند بسان همه‌ی دیگر آدمیان
آری از شکست می‌هراسند،
اما عنان خویش به وحشت نمی‌سپارند.
فاتحان هرگز به نام نومیدی
پای خویش واپس نمی‌کشند
و چون توسن زندگی به سرکشی لجام بگسلد،
تا که رام نگردد
به قرار ننشینند.
فاتحان مفهوم شگفت انعطاف را خوب می‌دانند
و خوب می‌دانند که پیوسته راهی دیگر هست،
و جانشان همواره آمیخته‌ی این شوق است
به آزمون تمامی راه‌های زندگی

حاضري اين لنگر رو باز كني؟ :::

 

ايستادي توي ساحل و به كف موج هاي دريا نگاه مي كني! قطره هاي بارون
آروم آروم به تنت برخورد مي كنن و سرماي عميقي تا عمق وجودت نفوذ مي
كنه و بدنت مي لرزه مثل وقت هايي كه تنهايي بهت نفوذ مي كنه و حس بدي
ژيدا مي كني. يه نيرويي مي كشدت طرف دريا اما ترس نمي ذاره! براي يه لحظه
دلت مي خواد مثل اون بطري خالي نوشابه باشي كه روي آب غوطه وره و غرق نمي
شه! اما خوب كه نگاش مي كني دلت براش مي سوزه! كافيه يه سنگ ببندي بهش و
براش يه لنگر درست كني! موجهاي خشمگين ميان و خودشونو مي كوبن به ساحل حتي
ماهي هاي كوچيك رو مي بيني كه موج پرتاب شون كرده بيرون و دريا پس شون
نگرفته! اما تو هنوز اون وسطي! نه عقب مي ري نه جلو و نه غرق مي شي!
مدام بدون هيچ نتيجه اي همون جا كه هستي مي موني و تا آخر عمرت بي هدف
بالا و پايين مي ري و آخرشم هيچي! تا حالا فكر كردي خيلي از ماها هم همين
طوري مثل اين بطري خالي تو اين درياي زندگي غوطه ور و بي هدف شب و روز
رو مي گذرونيم و نه مي رسيم و نه دل مي كنيم؟ قصه زندگي چندتامون همينه
و اسمشو گذاشتيم سرنوشت؟



كاش مي شد برسي به ساحل! كاش تو هم مي شدي نامه بر و اميد يه آدم! آدمي
كه دلش مي خواد تو برسي به ساحل! كاش لنگر خواب و نخوت رو باز مي كردي و
خودتو مي سپردي به دست موج هاي عاشقي! هر چند كه ممكنه مثل ماهي هاي
كوچولو، رو سنگ ها جون بدي و يا مثل گوش فيل ها و صدف ها خرد بشي اما
حتي اگر تبديل به شن، احساس بهتري از غوطه ور موندن تا ابد داري! حاضري
اين لنگر رو باز كني؟

گر فکر میکنی به راحتی میتوانی دیگران را گول بزنی

 

به همان راحتی هم خودت

 

 گول خورده ای!

                  

انسان

آیا انسان معجزه نیست !؟

انسان....

این شهریار بزرگ که در آغوش حرم اسرار خویش آرام یافته

است و با عظمت عصیانی خود به راز طبیعت و پناهگاه خدایان خویش پهلو میزند!

   

 

نجات

مردی در کنار رودخانه‌ای ایستاده بود. ناگهان صدای فریادی را می‌شنود و متوجه می‌شود که کسی در حال غرق شدن است. فوراً به آب می‌پرد و او را نجات می‌دهد. اما پیش از آن که نفسی تازه کند فریادهای دیگری را می‌شنود و باز به آب می‌پرد و دو نفر دیگر را نجات می‌دهد. اما پیش از این که حالش جا بیاید صدای چهار نفر دیگر را که کمک می‌خواهند می‌شنود.
 او تمام روز را صرف نجات افرادی می‌کند که در چنگال امواج خروشان گرفتار شده‌اند غافل از این که چند قدمی بالاتر دیوانه‌ای مردم را یکی یکی به رودخانه می‌انداخت.
نظرتان در مورد این داستان کوچک چیست؟
منتظر نظراتتان می مانم.

قانون طلایی مدیریت

دیگران را به روشی مدیریت کنید که دوست دارید شما رو به آن روش مدیریت کنند.

 

دسته کلید پای تیر چراغ برق

در یک شب تاریک مردی در پیاده رو خیابانی پای تیر چراغ برق دنبال چیزی می‌گشت.
رهگذری او را دید و پرسید: دنبال چه می‌گردی؟
مرد گفت: دنبال دسته کلیدم می‌گردم.
رهگذر پرسید: آن را اینجا گم کردی؟
مرد گفت: نه، فکر می‌کنم چند قدمی عقب‌تر، از دستم افتاده باشد.
رهگذر پرسید: پس چرا اینجا دنبال آن می‌گردی؟
مرد گفت: چون اینجا نور بیشتر است.


شرح حکایت
شرکتها و سازمانها اغلب در حوزه دانش و تجربیات خود دنبال راه حل مسائل می‌گردند در حالیکه ممکن است یافتن راه حل به دانش، رویکرد و تفکر متفاوتی نیاز داشته باشد.
بهتر است برای دستیابی به نوآوری، جستجو پای تیر چراغ برق را متوقف کنیم.
برگرفته از: سایت راهکار مدیریت