این قسمت بی توبودنم اجباری است
افسوس!
نمی شود کنارت باشم
ای دوست,تمام لحظه هاتکراری است...
بخون ولی سوئ استفاده نکن!!
گروهی از دانشمندان آمریکایی کشف کردند گوش چپ که اطلاعات خود را به نیمکره راست مغز ارسال می کند گوش "عشق" است و بنابراین عبارات احساسی را برای درک بهتر باید در این گوش نجوا
کرد
رنگین کمان نکته ها
که داشتنش جبران همه ی نداشتن هاست.
۲.سختیهاموهبتهای الهی اند,
چراکه انسان پشت درهای بسته به فکرساختن کلید می افتد.
۳.خوشبختی
خوشبختی یک مقصد نیست که در جستجوی ان باشیم
بلکه یک مسیراست
ممکن است هم اکنون دراین مسیرباشیم
پس نه در حسرت دیروزنه دررویای فردا فقط برای امروز!
با تشکر از یاسمین
تو شبستون و سیاهی
توی آباد وخرابی
توی هر شعر و ترانه
تو ی این حس خدایی
اگه گفتی چرا دنبال تو هستم؟
توی دریا توی جنگل
توی ریگ ها ، تو بیابون
توی خورشید توی ابرا
تو قطارها تو ترن ها
تو هجوم بی امون سرد غم ها
اگه گفتی چرا دنبال تو هستم؟
توی خواب و توی رویا
توی شادی توی غم ها
توی خوندن ،تو سرودن
توی هر لحظه بودن
اگه گفتی چرا دنبال تو هستم؟
توی گلدون توی سبزی
توی بارون توی شنزار
توی آب سرد کارون
تو سرود هر پرنده
توی هر ده توی هر شهر
توی باغچه های پر گل
توی نغمه های بلبل
اگه گفتی چرا دنبال تو هستم؟
تو عبور هر مسافر
تو گذار هر کبوتر
تو قبول سخت باور
توی خیالم توی لحظه های ناب نابم
تو گرمای تابستون
تو ی سرمای زمستون
تو بهار توی گلها
توی پاییز و.سکوت سرد شبها
اگه ......گفتی چرا دنبال تو هستم؟
این تو این حال خرابم
تو ویک سوال بی جوابم
چرا دنبال تو هستم/ چرا دنبال تو هستم/ چرا دنبال تو هستم؟؟؟/؟؟/؟؟
با تشکر از بلک رز
او گفت: هیچ کس را غم ممکن نیست!
گفتم:پس تو را غم نیست!همانا خوشبخت ترینی.
گویی مرا دیوانه پندارد؛گفت:تو خود ندانی که
غم چیست.
گفتم: غم شیرینی فراق است.
گفت: پس تلخی چیست؟
گفتم: بی غمی
باز بر آشفت و گفت:آن که بی درد است چون تلخ است؟
گفتم: او تلخ تر از تلخ است، لیک نداند.
گفت : بیش برایم گوی!
گفتم: او را که درد نیست؛ از حضرت دوست فاصله ایست،
پس این دوری، قفس حجاب را بیشتر و عظیم تر کند و چون
در حجاب تن مدفون شوی،مسیر وصال تیره گردد و وعده
دیداری نماند.
هر آینه این خود تلخ ترین باشد.
گفت: نمی دانم چه میگویی اما اکنون حس زیبایی از تلخی ام دارم؛
پس مست شد و رفت.
خدا آهو را به خاطر چشم هایت آفرید
گیلاس رابه خاطر لبهایت
و من را به خاطر تو
باد آفرید
تا موهایت را
روی چشمهایت پس بزند
کرمی ابریشم را
به خاطر اندام تو
و شیطان را
تا تو شیطنت کنی
ابر را آفرید
تا خورشید
اندام تو را نسوزاند و لذت را آفرید
تا به تو فکر کنم
اما خدا....
من را به خاطر تو آفرید
یاد تو
من از شيشهء شفاف لغات
روي زيباي تو را مي بينم
گاه تابيدن مهتاب حضور و نسيمي كه معطر به تو و شادابي است
مي خورد بر تن اين پنجره ي رويايي
واژه ها مي خوانند غزل مستي تو.....شعر بيتابي من
و گل هر كلمه رنگ عشقي دارد
كه در انديشه من
رنگ چشمان تو است
اي صدايت پر از آرامش روح
و دلت آينهء پاك وجود
باورت هست كه من نغمهء نام تو بر لب دارم؟
و به يادت همه شــب تا به سحر بيدارم؟؟؟؟
عاشقی
بیایید از سایه روشن برویییم
|
بیایید از سایه روشن برویم.
بر لب شبنم بایستیم، در برگ فرود آییم، و اگر جاپایی دیدیم، مسافر کهن را از پی برویم. برگردیم، و نهراسیم، در ایوان آن روزگاران، نوشابهی جادو سرکشیم. از روزن آن سوها بنگریم، در به نوازش خطر بگشاییم. خودروی دلهره پرپر کنیم. نیاویزیم، نه به بند گریز، نه به دامان پناه. نشتابیم، نه به سوی روشن نزدیک، نه به سمت مبهم دور. عطش را بنشانیم، پس به چشمه رویم. نزدیک ما شب بیدردی است، دوری کنیم. کنار ما ریشهی بیشوری است، برکنیم. و نلرزیم، پا در لجن نهیم، مرداب را به تپش درآییم. آتش را بشویم، نیزار همهمه را خاکستر کنیم. قطره را بشویم، دریا را در نوسان آییم. و این نسیم، بوزیم و جاودان بوزیم. و این گودال، فرود آییم و بیپروا فرود آییم. بر خودت خیمه زنیم، سایبان آرامش ما، ماییم. سهراب سپهری |
غریبه آشنا
یکی بود یکی نبود
یه غریبه اشنا
دل و جونمو ربود
اینجوری نگام نکن
گل یاس مهربون
اون غریبه خودتی
همیشه با ما بمون
خیال تو
نگاهم به هر طرف که می رود تو را می بیند ...
در تنهاييم که قدم مي زنم ،
خاطرات با تو بودن
آرامشم را بر هم مي زند.
چه پريشاني لذت بخشي است ، دلتنگ تو بودن...
مرسی بلک رز
بهار
من بی بهارم ...قاصد پاییز طوفانزای تلخم
من ابر باران خیز غمگینم .هوای گریه دارم
با یاد گلهایی که از این باغ طوفان دیده رفتند
چون جویبار فصل پاییزی نوای گریه دارم
دارم لبی نا آشنا با خنده های شادمانی
که نگاهی دردمند و آشنای گریه دارم
او!!!!!!!
تو انجا.......
و.............
و او..........
و او معلوم نیست که کجاست
من و تو پی او همه جا را گشته ایم و....
و رسیده ایم.......
رسیده ایم به وجودمان !!!!!!!!!
خلقت
لطفا" نظر دهید

عاشقی!؟؟
از این که عاشق شویto love someone
زندگی
زندگی

زندگی چون قفسی است
قفس دلتنگی پرازتنهایی
وچه عالی میشد لحظه
غفلت آن زندانبان
ودرباز قفس بعد ازآن هم پرواز
که درآن روز عزیز یک دل سیر که نه
تا ابد میخواندم
نازنین(..)
بخندی از لبانت گل بچینم...
فقط یک ارزو دارم و ان هم ...و
غروب چشمهایت نبینم...
تقدیم به تو که بهترینی

و حدس مي زنم شبي مرا جواب ميكني
و قصر كوچك دل مرا خراب ميكني
سر قرار عاشقي هميشه دير كرده اي
ولي براي رفتنت عجب شتاب ميكني
من از كنار پنجره تو را نگاه ميكنم
و تو به نامديگري مرا خطاب مي كني
چه ساده در ازاي يك نگاه پاك و ماندني
هزار مرتبه مرا ز خجلت آب ميكني
به خاطر تو من هميشه با همه غريبه ام
تو كمتر از غريبه اي مرا حساب ميكني
و كاش گفته بودي از همان نگاه اولت
كه بعد من دوباره دوست انتخاب مي كني
وارونه ی 5
گفت پنج وارونه چه معنا دارد ؟♥ خواهر كوچكم اين را پرسيد♥ من به او خنديدم♥ كمي آزرده و حيرت زده گفت♥ روي ديوار و درختان ديدم♥ بازهم خنديدم♥ گفت ديروز خودم ديدم♥ مهران پسر همسايه پنج وارونه به مينو ميداد♥ آنقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد♥ بغلش كردم و بوسيدم و با خود گفتم♥ بعدها وقتي غم♥ سقف كوتاه دلت را خم كرد♥ بي گمان مي فهمي♥ پنج وارونه چه معنا دارد ؟
عشق یا عرضه بدن
روزگاریست همه عرضۀ بدن می خواهند همه از دوست فقط چشم و دهن میخواهند
دیو هستد ولی مثل پری می پوشند گرگهائی که لباس پدری می پوشند
عشقها را همه با دور کمر می سنجند انچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند
خوب طبیعیست که یک روز به پایان برسد عشقهائی که سر پیچ خیابان به هم برسد
![]()
نغمه های خاموشی
عشق نمی پرسه اهل کجايی ، فقط ميگه تو قلب من زندگی می کنی .
عشق نمی پرسه چرا دور هستی فقط ميگه هميشه با من هستی .
عشق نمی پرسه که دوستم داری فقط ميگه : دوستت دارم
***
شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت/ گفت اي عاشق ديوانه فراموش شوي/ سوخت پروانه ولي
خوب جوابش را داد/ گفت طولي نكشد تو نيز خاموش شوي
***
زندگي مثل پيانو است ، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها . اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي
***
چقدر سخته گل آرزوهايت را تو باغ ديگه اي ببيني و هزاربار تو خودت بشکني و آرام زير لبت بگي گل من باغچه ي نو مبارکمناجات
کنم؟ياران همه گويند خدا مي بخشد! گيرم که ببخشد,ز خجالت چه کنم؟
دلم برای کسی تنگ است،

دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی را
نثار من می کرد.
دلم برای کسی تنگ است که تا
شمال ترین شمال
و در جنوب ترین جنوب
همیشه و در همه جا
آه با که بتوان گفت،
که بود با من
پیوسته نیز بی من بود
و کار من ز فراقش فغان و شیون بود.
دلم برای کسی تنگ است،
که آفتاب صداقت را،
به میهمانی گلهای باغ می آورد
و
گیسوان بلندش را
به بادها می داد
و دست های سپیدش را
به آب می بخشید
دلم برای کسی تنگ است
که چشم های قشنگش را،
به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
و
شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی را
نثار من می کرد.
دلم برای کسی تنگ است که تا
شمال ترین شمال
و در جنوب ترین جنوب
همیشه و در همه جا
آه با که بتوان گفت،
که بود با من
پیوسته نیز بی من بود
و کار من ز فراقش فغان و شیون بود.
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
کسی که ....
دگر کافی است....
سلام بچه ها